وبلاگ

فرزندان! مراقب حال پدران خسته باشید

دو روز مانده به پایان سال، راننده تاکسی با چهره‌ای خسته اما مهربان، سر درد دلش باز شد. می‌گفت کارت بانکی‌اش را به پسر ۱۸ ساله‌اش داده تا برای خودش کفشی نو بخرد.

مهدی بذرافکن

پسر اما راهی مغازه‌ای لوکس شده و کفشی ۵ میلیون و ۴۰۰ هزار تومانی پسندیده. زنگ زده به پدرش برای اجازه. پدر، با همان قلب بزرگ و زبان نرم، از او خواسته کمی ملاحظه کند و کفش ارزان‌تری انتخاب کند. پسر کوتاه آمده و کفشی ۳ میلیون و ۲۰۰ هزار تومانی برداشته. اما همین هم برای راننده تاکسی، که هر روز در خیابان‌های شلوغ عرق می‌ریزد، رقم کمی نیست.

این پدر زحمتکش، چند ساعت باید مسافر جابه‌جا کند تا پول آن کفش را دربیاورد؟ چند صبح باید از خوابش بزند، چند شب دیر به خانه برگردد؟ و بعد به این فکر کردم که بعضی جوان‌ها گاهی چقدر راحت فراموش می‌ کنند این پول‌ها از کجا می‌آیند. از جیب‌های پر از آرزوی پدران‌، از سلامتی‌شان، از خستگی‌هایی که به زبان نمی‌آورند.

فرزندان عزیز، بیایید هوای پدران‌ خسته را بیشتر داشته باشیم. آن‌ها ستون‌های زندگی هستند، اما ستون هم روزی خسته می‌شود. یک کفش گران، یک خواسته اضافی، شاید برای شما لحظه‌ای شادی بیاورد، ولی برای آن‌ها کوهی از فشار است.

قدر زحمت‌هایشان را بدانیم، با ملاحظه و محبت کنارشان باشیم. نگذاریم روزی برسد که حسرت یک لبخند بی‌دغدغه را بخورند.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا