تقاطعِ ناگزیرِ مسئولیت و عاطفه؛ من و یک روز پرماجرا در بیمارستان

مهدی بذرافکن:پدرم به دلیل مشکلی در بیمارستان بستری شده بود و حدود هشت روز در بیمارستان ماند. روز اول بستری ایشان، دومین رویداد مجازی کلاس «برگزاری رویدادهای مجازی» قرار بود برگزار شود.
صبح همان روز که در بیمارستان بودم، آقای محسن زارع شهرآبادی، برگزارکننده برنامه، با من تماس گرفت و اجرای تنبکنوازی دختر نوجوانش را با هم تمرین کردیم. قرار بود عصر همان روز، برنامه یسنا دختر هنرمند ایشان اجرا شود.
در کنار این موضوع، پروژه پژوهشیای نیز از سوی چند نفر از دانشجویان کارشناسی امور فرهنگی به دستم رسیده بود که روز قبل دریافت کرده بودم و باید آن را بررسی و دربارهاش اظهار نظر میکردم. مسئله این بود که آن دانشجویان نیز فرصت چندانی نداشتند.
همان روز پروژه را مطالعه کردم و تصمیم داشتم شب، نتیجه بررسی را به دست دانشجویان برسانم؛ اما در همان زمان مطلع شدم که پدرم باید در بیمارستان بستری شود. از یک سو شرایط بیمارستان و نگرانیهای مربوط به پدر وجود داشت و از سوی دیگر میدانستم که دانشجویان نیز زمان کافی ندارند. شب را تا صبح در بیمارستان گذراندم و صبح، از همانجا با اسنپ، پروژه را برای دانشجویان ارسال کردم و خیالم از این بابت آسوده شد.
پس از آن، آقای زارع دوباره تماس گرفت و تمرین نهایی رویداد عصر را در اسکایروم انجام دادیم. عصر همان روز، رویداد مجازی که برگزارکنندگان آن آقایان محسن زارع شهرآبادی و محمدعلی زارع بودند بهخوبی برگزار شد.
اما فراموشنشدنیترین بخش این ماجرا برای من، حالوهوای بیماری بود که در تخت کنار پدرم بستری بود. او روحیه خوبی نداشت. در طول برگزاری این رویداد هر بار که یسنا، دختر هنرمند آقای زارع، تنبکنوازی خود را همراه با ترانههای منتخب آغاز میکرد، فیلم او را به آن بیمار نشان میدادم. او با شوق و علاقه تماشا میکرد، روحیه میگرفت و میگفت: «یسنا مرا یاد نوهام میاندازد.»
خلاصه اینکه نخستین روزهای حضور در بیمارستان، به همین دلیل نیز برایم به خاطرهای ماندگار و دلانگیز تبدیل شد.
شاید این پرسش پیش بیاید که چرا این متن را منتشر کردم؟ هدفم نه بازنماییِ مشغلههای روزمره بود و نه خودستایی؛ تنها قصدم از این یادداشت، برشی بود از تقاطعِ ناگزیرِ زندگیِ کاری و دردهای شخصی، و شاید تنها بهانهای برای بازگو کردنِ معجزه کوچکی که در آن اتاقِ بیمارستان، برای یک بیمارِ بیقرار و دلتنگ رخ داد. نوشتمش، چون حس کردم در این روزهای پرهیاهو، یادآوریِ همین اتصالهای ساده و انسانی، ضروری است.





